السيد الطباطبائي

51

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى )

روى زمين مىنشست و نزديك بغروب در مدرسه فيضيّه مىآمد ؛ و چون نماز برپا مىشد ، مانند ساير طلّاب نماز را به جماعت مرحوم آيت الله آقاى حاج سيّد محمد تقى خونسارى مىخواند . آن‌قدر متواضع و مؤدّب و در حفظ آداب سعى بليغ داشت كه من كرارا خدمتشان عرض كردم : آخر اين درجه از ادب شما و ملاحظات شما ما را بىادب مىكند ! شما را به خدا فكرى به حال ما كنيد ! از قريب چهل سال پيش تا به حال ديده نشد كه ايشان در مجلس به متّكا و بالش تكيه زنند ؛ بلكه پيوسته در مقابل واردين ، مؤدّب ، قدرى جلوتر از ديوار مىنشستند ؛ و زيردست ميهمان وارد . من شاگرد ايشان بودم ؛ و بسيار به منزل ايشان مىرفتم ؛ و به مراعات ادب مىخواستم پائين‌تر از ايشان بنشينم ؛ ابدا ممكن نبود . ايشان برمىخاستند ؛ و مىفرمودند : بنابراين ما بايد در درگاه بنشينيم يا خارج از اطاق بنشينيم ! در چندين سال قبل در مشهد مقدّس كه وارد شده بودم ؛ براى ديدنشان به منزل ايشان رفتم ؛ ديدم در اطاق روى تشكى نشسته‌اند ( بعلّت كسالت قلب طبيب دستور داده روى زمين سخت ننشينند ) ايشان از روى تشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند ؛ من از نشستن خوددارى كردم ؛ من و ايشان مدّتى هر دو ايستاده بوديم ؛ تا بالأخره فرمودند : بنشينيد ، تا من بايد جمله‌اى را عرض كنم ! من ادب نموده و اطاعت كرده نشستم ؛ و ايشان نيز روى زمين نشستند ؛ و بعد فرمودند : جمله‌اى را كه مىخواستم عرض كنم ، اينست كه : آنجا نرم‌تر است . از همان زمان طلبگى ما در قم كه من زياد به منزلشان مىرفتم ؛ هيچ‌گاه نشد كه بگذارند ما با ايشان به جماعت نماز بخوانيم ؛ و اين غصّه در دل ما مانده بود كه ما جماعت ايشان را ادراك نكرده‌ايم ؛ و از آن زمان تا به حال ، مطلب ازاين‌قرار بوده است ؛ تا در ماه شعبان « 1 » امسال كه بمشهد مشرّف شدند و در منزل ما وارد شدند ما اطاق ايشان را در كتابخانه قرار داديم تا با مطالعه هر كتابى كه بخواهند روبرو باشند ؛ تا موقع نماز

--> ( 1 ) يعنى آخرين ماه شعبانى كه گذشته است و آن در يك‌هزار و چهارصد و يك هجريّه قمريّه مىباشد .